خبر خبر
و سکوت سرآغاز است
سلام به همگی... برای اولین بار می خوام آهنگی برای دانلود بذارم که خیلی آهنگ محشری هستش... من که خودم گوش کردم و خیلی خوشم اومد..
اینم قسمتی از شعر این آهنگ فوق العاده زیبا
عشق من بی تو بهارم چه سرده مثل زمستون...
قلبه من آروم نداره عزیزم چشم انتظاره....
میدونی دیونت بودم خرابه خنده هات بودم...
" شما هم دانلود کنین و نظر بدین "
ديروز باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه ............. . و اما امروز باز باران بي ترانه باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده نمي دانم...نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟ نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد کجاي ذلتش زيباست؟؟
فردي از پروردگار درخواست نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت . او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ بزرگ غذا نشسته بودند . همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند. هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند! عذاب انها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت : اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم. او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد. ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند . ولي در آنجا همه شاد و سير بودند. آن مرد گفت : نمي فهمم ؟ چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟
خداوند تبسمي كرد و گفت: خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه يكديگر را تغذيه كنند . هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد، چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد
كوچكي پنجره مهم نيست .... مهم وسعتي ست كه از درون آن ديده ميشود ![]()
***
زندگي يعني شکفتن نه درخود موندن و آرام پاشيدن پس زندگي کن و بشکف
یک شبی مجنون نمازش را شکست ...
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست ...
عشق آن شب مست مستش کرده بود ...
فارغ از جام الستش کرده بود ...
سجده ای زد بر لب درگاه او ...
پر زلیلا شد دل پر آه او ...
گفت یا رت از چه خوارم کرده ای ؟ ...
بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟ ...
جام لیلا را به دستم داده ای ...
و ندر این بازی شکستم داده ای ؟ ...
نشتر عشقش به جانم می زنی ...
دردم از لیلاست ، آنم می زنی ؟ ...
خسته ام زین عشق دل خونم مکن ...
من که مجنونم تو مجنونم مکن ...
مرد این بازیچه دیگر نیستم ...
این تو و لیلای تو ... من نیستم ! ...
گفت ای دیوانه لیلایت منم ...
در رگ پیدا و پنهانت منم ...
سالها با جور لیلا ساختی ...
من کنارت بودم و نشناختی ...
عشق لیلا در دلت انداختم ...
صد قمار عشق یک جا باختم ...
کردمت آواره ی صحرا نشد ...
گفتم آدم میشوی اما نشد ...
سوختم در حسرت یک یا ربت ...
غیر لیلا بر نیامد از لبت ...
روز و شب او را صدا کردی ولی ...
دیدم امشب با منی گفتم بلی ...
مطمئن بودم به من سر میزنی ...
بر حریم خانه ام در میزنی ...
حال این لیلا که خوارت کرده بود ...
درس عشقش بی قرارت کرده بود ...
مرد راهش باش را شاهت کنم ...
صد چو لیلا کشته در راهت کنم ...
روز ها در گذرند
شب من مهتابی آسمانم آبی
سپیده می آید دم صبح
شاید رنگ غروب
غروبم سرخ پی سنگ صبور
روز ها همه هم رنگ همه بی رنگ
گه گاهی می درخشد
گل سرخی گوشه ذهن و خیالم
ده و صد مرتبه فریاد
شب همچنان سکوت
تا کجا راه دارد
فانوس شبم خاموش
جاده ام خاکی پر سنگ ریزه
شاید این خود یه ندایی دارد
می دانم که شبی باز او می آید
در آن شب نزدیک باران می بارد
در آن روز زمستانی همه جا رنگارنگ
امروز یه شعر قشنگ خوندم گفتم شما هم بخونین شاید خوشتون اومد
می گفتن که همه حرفا نواره
یکی می گفت نوار که پا نداره
می گفتن که شب آبستن صبح
زمستون که بره فصل بهاره
گفتند و شنیدیمو همه پا در اوردیم
رفتیمو رسیدیم به آن شوق که بردیم
ما بود و نبود و دست نابودی سپردیم
یک سیلی جانانه در این حادثه خودیم
همه روزای هفته همون جمعه خون شد
هزار باغ گل سرخ خشکید و خزون شد
هزار غنچه که پرپر شد و از شاخه زمین ریخت
زمین لرزید و لرزید . نه اون موند و نه این شد
حالا باقی چی مونده نوار پاره پاره
به هرکی می گی پا شو می بینی پا نداره
دفتر سپید شبهام پر از حرفای نگفته
یکی می گه بنویس این سپیدی رو سیاه کن
اما حرفام همه بی شور شوق و اشتیاقی رو ندارن
شوق شور از کجا باید خرید ؟
می شه حتی لبخند هم خرید ؟
من که لبخندی ندارم . خنده از کجا بیارم؟
حسرت دیدن نیشخند توی چشمام حلقه کرده
سر هر لبخندی یک شوق لونه کرده
اولش می خوام بگم بنویسم روز و حالم
اما تا قلم می زارم دستم یکجا می گه صبر کن
"دفتر و سیاه نکن "
اما این دفتر یه روزی رنگ شب به خود می گیره
فقط یک راز باقی می مونه
که این دفتر با کی و با چی می مونه؟
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میری نگات میکنه بدون براش مهمی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی با عجله میاد تا دستاتو بگیره بدون واسش عزیزی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده ونگات میکنه بدون واسش قشنگی
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری گریه میکنی برمیگرده وباهات اشک میریزه بدون دوست داره
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یکی دیگه حرف میزنی ترکت میکنه بدون عاشقته
اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش میکنی فقط سکوت میکنه بدون دیونته
اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده بدون که براش همه چیز بودی
اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون که بدون تو میمیره
اگه یکی رو دیدی که رو دیدی که بعد رفتن تو لباس سفید پوشیده بدون که بدون تو مرده
اگه یکی رو دیدی که یه گوشه افتاده و پارچه ی سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده
وعشق از طرف اون شروع میشه...
تا جایی که زندگیش رو بای عشقش میزاره...
اما دختر باور نمیکنه...
چون یه چیزای دیده و شنیده
تا دختر میاد پسر رو باور کنه
پسر دل سرد و خسته میشه
میزاره میره
بعد که دختر تازه تونسته پسر رو باور کنه میره طرفش
اما پسره دیگه نیست
اینجاست که میگه حدسم درست بود...
عشقمون رو تقدیم اون کسی که دوسش داریم بکنیم شاید که دیگه فردایی نباشه
احساس قشنگیه وقتی بدونی یکی دوست داره اماقشنگترین احساس وقتی است که بدونی یکی تو رو هرگز فراموش نمیکنه
نه مهم نیست
...مهم نیست چشمک اول روکی زده باشه
...کی اول سلام کرده باشه
...کی بوده یشنهاد اشنایی داده باشه
...کی زودترعاشق شده باشه
...مهم نیست
...اول تو با عشق تو چشماش نگاه کنی یا اون
...کیه که اول دست اون یکی رو میگیره
...کیه که با صدتا بهونه دستشو دور گردن اون یکی میندازه
...کی اول بفهمه اون یکی عاشق شده
...هیچ چیز مهم نیست
...مهم نیست
...فقط مهم اینه که عشقشون پاک باشه و پایدار
كنون رزم virus و رستم شنو دگرها شنيدستي اين هم شنو
كه اسفنديارش يكي ديسك داد بگفتا به رستم كه اي نيكزاد
در اين ديسك باشد يكي fileناب كه بگرفتم از site افراسياب
یکی از چیزهایی که سبب مي شود انسان نتواند به مقصود برسد عشق است زيرا عشق اعم از اينكه بصورت ارتباط صوري و جسماني يا يك علاقه ي شديد باطني باشد حواس عاشق را پرت مي نمايد و او را نيز از پيروي يك خط مستقيم كه به سوي هدف او ميرود منحرف مي كند.عاشق اعم از اينكه از وصال معشوق خرم و سرمست يا برعكس از بي اعتنايي وغرور او رنجور ونا اميد باشد از كار و فعاليت خود باز مي ماند. در مورد اول كه از وصال سرمست است مي كوشد كارهاي جدي و مفيد خود را به سرعت انجام بدهد و سرهم كند كه بتواند زودتر خود را به محبوب برساند و ساعتي زياد تر از صحبت او برخوردار گردد.در مورد دوم هم بر اثر محروميت از وصال طوري نااميد است كه دست و دلش دنبال هيچ كار حسابي نميرود وخود را نسبت به افراد عادی در وضعي نا مناسب و مادون مي بيند.